تبليغاتX
رهگذر
 

بیستون خوب می داند چه درد شیرینی دارد

+ نوشته شده توسط سحر در سه شنبه سیزدهم دی 1390 و ساعت 10:57 |
شب آرامی بود

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین

:با خودم می گفتم

زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

!!!هیچ

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند

 

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم.

سهراب سپهری

 

 

 
+ نوشته شده توسط سحر در دوشنبه پنجم دی 1390 و ساعت 10:34 |
 

 

خدایا چقدر می گیری که بذاری شب اول قبر، قبل از اینکه تو ازم سوال کنی، من یه چیزای ازت بپرسم؟!!

+ نوشته شده توسط سحر در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 و ساعت 13:36 |
 

در زمین عشقی نیست که زمینت نزند، آسمان را دریاب

+ نوشته شده توسط سحر در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 و ساعت 8:20 |

 

برای تا ابد ماندن باید رفت، گاه به قلب كسی ، گاه از قلب كسی...

+ نوشته شده توسط سحر در یکشنبه ششم آذر 1390 و ساعت 15:40 |
 

امروز تولدم

دیشب از برادرم یک عروسک بزرگگگگگگگگگگگگگگگگ کادو گرفتم

و امروز یکی از همکارایی خوبم یک کتاب بنام چون رود جاری باش ُ بهم هدیه داد

تولدم مبارک

+ نوشته شده توسط سحر در یکشنبه ششم آذر 1390 و ساعت 11:32 |

 

 

سهم من که نیستی
سهم قصه های من بمان
سهم فکر من
عاشقانه های من
سهم خواب دست های من بمان
از کنار من که رفته ای
از خیال من مرو
از نگاه من که رفته ای
از هوای من مرو
سهم من که نیستی
سهم من نمی شوی
سهم دفترم
سهم واژه های من
سهم سطرهای خسته ام بمان

+ نوشته شده توسط سحر در یکشنبه ششم آذر 1390 و ساعت 10:0 |
در روزنامه ای که سابق کار می کردم  دبیر سرویس سیاسی داشتیم که در دروغ گوي ،دو رويي،دو بهم زني ،ريا كاري و ... دومي نداشت.خدايا اين دگر چه موجودي بود. 

هيچ وقت هيچ كس نفهميد چند سالش هست از بس كه سنشو دروغ مي گفت ولي حدودا 40 سال داشت بسيجي تيز و آتيشي بود ،ته ريش ،مدل مو بسيجي ،دكمه هاي پيراهن ته اخر بسته ،زنگ موبايلش نوحه بود .

 به شدت تظاهر به دينداري و تكيه كلامش فقط اقا (خامنه اي) بود . زن و 2 تا بچه داشت

هر مو نثي كه وارد اين روزنامه ميشد   با ان قيافه كريه اش مخ زني ،را شروع مي كردو بيچاره ان مونثي كه بهش محل نمي داد ،خودم با گوشاي خودم شنيدم  كه چه تهمت هاي پشت سردختر هاي كه بهش محل نمي دادن ميگفت.

ولي نمي دونم رو چه حسابي از من مي ترسيد و ازم حساب مي برد و او جز اولین نفراتی به شمار می رفت که از من می ترسید .

يادمه يك روز بين همكار ها نشسته بود و با آب وتاب از قانون چند همسري مي گفت و باور كنيد اب دهنش راه افتاده بود و می گفت چه قا نون خوبي هست اخ جان كي تصويب مي شه ،پيامبر ها هم چند همسره بودند ما چرا نباشيم ،چند همسري و داشتن همسران صيغه اي تنوع هست و ما نياز داريم در زندگي تنوع داشته باشيم و......

گفتم اقاي ...خانمتون را دوست داريد گفت خيلي دوست دارم اما تنوع هم خوبه

گفتم واقعا همسرت رو دوست داريد با افتخار بلند مي گفت اره

گفتم پس همان جور كه تو به تنوع نياز داري همسرت هم نياز داره از ان جاي كه تو هم به همسرت علاقه داري پس بي انصافي نكن چند تا مرد هم براي خانمت جور كن تا تنوع داشته باشه ،اين جوري ثواب كردي واسه مرداي ديگه هم تنوعي كه خودت هم دوست داشتي در زندگي داشته باشي ايجاد كردي

باور كنيد تمام صورتش مث اتيش سرخ شد و دو تا از همکارانمان زير لب مي خنديدند،سكوت كرد و از تحريريه خارج شد و تا آخر روز قدم به تحريريه نذاشت.

+ نوشته شده توسط سحر در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 و ساعت 16:7 |
دلم هواتو كرده تو اين بارون يك ريز/حس عجيبي دارم بعد از ظهراي پاييز

سخته كه باور كني آسمونم سنگ شده/ بيا به دادم برس دلم برات تنگ شده

من زير بارون زير بارون به خيابون مي زنم / هنوزم يادم مي افته روزاي با تو بودنم

 

من زير بارون زير بارون به خيابون مي زنم/ بزار دنيا بدونه عاشق با تو بودنم

دل تنگ اين غروبم خونه ي بي تو سرده/ طالقتشو ندارم دلم هواتو كرده

به اين دل شكسته وقتي كه نيستي پيشم/ چي بگم از نبودت وقتي آروم نمي شم

دلم برات تنگ شده، دلم برات تنگ شده

+ نوشته شده توسط سحر در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 و ساعت 10:20 |
چه روز خوبیییی

زمستون و برف

خدا این خوشی رو از ما نگیر

دلم اش رشته کنار شومینه می خواد

شمال و بو ی هیزم سوخته می خوام

 

+ نوشته شده توسط سحر در سه شنبه هفدهم آبان 1390 و ساعت 12:18 |


Powered By
BLOGFA.COM